|
امروز کلاسو با سه نفر تشکیل دادم . موزیک "فهرست شیندلر"خیلی مسحورکننده اس. مانده علی تهران موندگار شد. به به ویولونش دیوونه ات می کنه. ممول به متقاطع قدامی جواب رد داد. آسمون و خورشید و ابرا و رنگین کمون تو فیروزآباد و بید زرد خیلی قشنگ بودن. ادامه دامنه های زاگرس. مه رقیق صبح. رنگانگی پاییز زیبا و درختا و خیسی زمین و برگا تمام زندگی و لذتش می تونست باشه. فارغ از تمام برگای سبزی که امسال سنگفرش خیابونارو سرخ کردن.تهران... شیراز.... با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید... . باغ مخفی و نوای ویولون و آرشه هایی که روی زهش کشیده می شن. پاکوتاه امروز پوزه اشو به کفشم نزدیک کرده بود و بو می کشید. و من از شروع تازه ی اون مث بید به خودم لرزیدم . از اینکه باز بلغزم. زندگی با نوای محزون پیانو هماهنگ در آمفی تئاتر علوم پایه نواخته می شود و سامان و کوکوزاده و فاخته ی خیام بی هوا فریاد می کنند. بوفه چی با لباس مازنی روی سن می رود و اشکهای سین برای تگزاس و اشکهای میم برای بیغی و صادق می چکد و کیسه چایی بعدی از درخت توی بوفه و کلبه آویزون می شه. قطره های درشت بارون " آهنگی که با تو شنیدم" کلایدرمن از آسمون بوشهر روی برگا و درختای اوکالیپتوس میریزه . میم همراه با آشیل و گلادیاتور از لیموی جلوی سلف برگی میکنن و با دندونشون یه تراش روش میندازن تا بوی ترشش چربی غذارو همراه با باد لای درختای ابریشم بده پایین. و آروم آروم بخش نشریات و مرجع کتابخونه برای کوبوندن پاشنه هامون رو صورتشون لحظه شماری می کنند کارنامه و میم پست مدرن از دستامون می ریزند. موج آروم به لبام می خوره و من جلوتر میرم و سبزها منو به سوی خودشون می کشن. پاهام دیگه زیرش سفت نیست آب از چشمام رد میشه و همه جا نورانی و آبی بیکران میشه و رگهام سرد و خنک میشن وپاهام بلند میشه و سکوت قشنگی زیر درخت دریا با آتیش تمیزش پابرجاس و هنوز دختر و پسره بهی و زهرا از دست پلیس گریزون به جمع ما میان . آب حباب میزنه و خورشید چشمامو میزنه آروم می بندمشون همه جا سرخ میشه و پوستم شور و خشک میشه. کرکای صورتش مث گربه نوروزی و مژه های کنار چشمش زاپاس مبادا هستن و آب منو زیر پل می کشونه و نوای "مرغ سحر"" ز دست محبوب" " گلنار" تو بیگلربیگیا غوغا میکنه. سرم محکم به ساحل میخوره و دوباره که جشمامو باز میکنم موج بزرگی با کف مکرر تو صورتم میخوره و منو به ساحل می کوبونه. رو قوام سیب زمینی و تنسی ویلیامز منتظرن و پارکر ودهباشی. زاده شدن... تولد... مادر... دنیا... پرواز... برگا درختا و رطوبت لذتبخش هوا رو تنه خرزره ها و یاس کوچه و .......... دستهایی سوخته شدند . و نوای کلاویه ها و آرشه ها و انگشتها و نفسها از دنیا شنیده مشه. باورکن که حتی هنوز هم... ادامه داره.... بدون من بدون تو بدون ما..........
با چشمها ز حيرت ِ اين صبح ِ نابهجای خشکيده بر دريچهی خورشيد ِ چارتاق بر تارک ِ سپيدهی اين روز ِ پابهزای، دستان ِ بستهام را آزاد کردم از زنجيرهای خواب. فرياد برکشيدم: «ــ اينک چراغ معجزه مَردُم! تشخيص ِ نيمشب را از فجر در چشمهای کوردليتان سويي به جای اگر ماندهست آنقدر، تا از کيسهتان نرفته تماشا کنيد خوب در آسمان ِ شب پرواز ِ آفتاب را ! با گوشهای ناشنواييتان اين طُرفه بشنويد: در نيمپردهی شب آواز ِ آفتاب را!» «ــ ديديم (گفتند خلق، نيمي) پرواز ِ روشناش را. آری!» نيمي به شادي از دل فرياد برکشيدند: «ــ با گوش ِ جان شنيديم آواز ِ روشناش را!» باری من با دهان ِ حيرت گفتم: «ــ اي ياوه ياوه ياوه، خلائق! مستيد و منگ؟ يا به تظاهر تزوير ميکنيد؟ از شب هنوز مانده دو دانگي. ور تائبايد و پاک و مسلمان نماز را از چاوشان نيامده بانگي!» □ هر گاوگَندچاله دهاني آتشفشان ِ روشن ِ خشمي شد: «ــ اين گول بين که روشني ِ آفتاب را از ما دليل ميطلبد.» توفان ِ خندهها... «ــ خورشيد را گذاشته، ميخواهد با اتکا به ساعت ِ شماطهدار ِ خويش بيچاره خلق را متقاعد کند که شب از نيمه نيز برنگذشتهست.» توفان ِ خندهها... من درد در رگانام حسرت در استخوانام چيزي نظير ِ آتش در جانام پيچيد. سرتاسر ِ وجود ِ مرا گويي چيزی به هم فشرد تا قطرهيي به تفتهگي ِ خورشيد جوشيد از دو چشمام. از تلخي ِ تمامي ِ درياها در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغری زدم. آنان به آفتاب شيفته بودند زيرا که آفتاب تنهاترين حقيقت ِشان بود احساس ِ واقعيت ِشان بود. با نور و گرمياش مفهوم ِ بيريای رفاقت بود با تابناکياش مفهوم ِ بيفريب ِ صداقت بود. □ (اي کاش ميتوانستند از آفتاب ياد بگيرند که بيدريغ باشند در دردها و شادیهاشان حتا با نان ِ خشک ِشان. ــ و کاردهای شان را جز از برای ِ قسمت کردن بيرون نياورند.) □ افسوس! آفتاب مفهوم ِ بيدريغ ِ عدالت بود و آنان به عدل شيفته بودند و اکنون با آفتابگونهيي آنان را اينگونه دل فريفته بودند! □ ای کاش ميتوانستم خون ِ رگان ِ خود را من قطره قطره قطره بگريم تا باورم کنند. ای کاش ميتوانستم ــ يک لحظه ميتوانستم ای کاش ــ بر شانههای خود بنشانم اين خلق ِ بيشمار را، گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست و باورم کنند. ای کاش ميتوانستم! شاملوی بزرگ.تقدیم به همه ی اونایی که دلشون از روزگار و آسمون و دنیا گرفته.
جامانده است چیزی جایی که هیچ گاه دیگر هیچ چیز، جایش را پر نخواهد کرد... نه موهای سیاهُ نه دندان های سفید! پناهی حسرتی،نگاهی،آهی... .
و رسالت من این خواهد بود حسین پناهی
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي. او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني. او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر .....
قسمتی از"بیله دیگ بیله چغندر" اثر محمد علی جمالزاده در زیر آورده می شود که نگاهی بسیار زیبا به قد و قامت ایرانیان و بر و روی آنها دارد در واقع بنوعی نگاهی جامعه شناسانه و مردم شناسانه به مردم زمان خود دارد. این قسمت داستان از زبان مردی روایت می شود که روزگاری در ایران مستشار بوده و اکنون در یکی از حمام های کشورش شغل دلاک ( با فوت و فن ایرانی) را بعهده دارد و قهرمان داستان که در فرنگ هوای حمام و دلاک وطن را کرده است بدان حمام راهی میشود و... و مشاهدات دلاک ( مستشار فرنگی) را از کتابچه ی وی در مورد ایرانیان نقل می کند .روایت داستان بسیار دلنشین و جذاب است . از این روی من بر آن شدم تا قسمتهایی از آن را در این منزلگاه بنویسم گرچه ایران ان زمان و اکنون چندان توفیری ندارند : فصل سوم : ملت و دولت ایران ایرانیها عموما" متوسط القامه و گندمگون هستند، زیاد حرف میزنند و کم کار می کنند . خیلی خوشمزه و خنده دوست هستند ولی گریه ی بسیار می کنند. زبانی دارند که مار را از سوراخ بیرون می کشد، بچه ها کچل هستند و مردها سر را میتراشند و ریش را ول می کنند. ولی یک چیز غریبی که در این مملکت است این است که گویا اصلا زن در آن وجود ندارد. تو کوچه ها دخترهای کوچک چهار پنج ساله دیده می شوند ولی زن هیچ در میان نیست.در این خصوص هر چه فکر میکنم عقلم به جایی نمیرسد. من شنیده بودم که در دنیا " شهر زنان" وجود دارد که در آن هیچ مرد نیست ولی " شهر مردان" بعمرم نشنیده بودم. در فرنگستان می گویند ایرانیها هر کدام یک حرمخانه دارند که پر از زن است ، الحق که هموطنان من خیلی لز دنیا بیخبر هستند!در ایرانی که اصلا" زن پیدا نمی شود چطور هر نفر می تواند یک خانه پر از زن داشته باشد؟امان از جهل!یک روز دیدم تو بازار مردم دور یک کسی که موی بلند دارد و صورت بی مو و لباس سفید بلند و کمربند ابریشم داشت گرفته اند گفتم یقین یکنفر زن است و با کمال خوشحالی دویدم که اقلا" یک زن ایرانی دیده باشم ولی خیر معلوم شد یارو درویشی است . درویش یعنی آوازه خوان. چون در ایران اپرا و تیاتر ندارند آوازخوانها در گوچه ها آواز می خوانند وبه جای بلیطی که در فرنگستان برای داخل شدن در تیاتر لازم است در ایران آواز خوان یک پر سبزی به مردم می دهد. قیمت اپرا هم خیلی ارزان است و اصلا" مجبوری هم نیست دادی دادی ندادی ندادی.یک روز از یکی از ایرانیانی که با من رفیق بود و دارای چندین اولاد بود پرسیدم پس زن تو کجاست ؟فورا" دیدم سرخ شد و چشمهایش دیوانه ورا از حدقه بیرون آمد فهمیدم خطای بزرگی کرده ام عذر خواستم و از آنروز به بعد فهمیدم که در این مملکت نه فقط زن وجود ندارد بلکه بلکه اسم زن را هم نمیتوان به زبان آورد.چیز دیگری که در ایران خیلی غریب است این است که یک قسمت عمده ی مردم که تقریبا" نصف اهل مملکت میشود ، خودشان را سرتاپا توی کیسه ی سیاهی می بندند و حتی برای نفس کشیدن هم روزنه ای نمی گذارندو همین طور در همان کیسه ی سیاه در کوچه رفت و آمد می کنند. این اشخاص هیچ وقت نباید صدایشان را کسی بشنود و هیچ حق ندارند در قهوه خانه ای یا جایی داخل شوند. حمامشان هم حمام مخصوصی است و در مجلس های عمومی از قبیل مجلس روضه و عزا جای مخصوص دارند. این اشخاص تا وقتی تک تک هستند هیچ صدا و ندایی از آنها بلند نمی شود ولی همین که با هم جمع می شوند غلغله ی عریبی به راه می افتد. به نظرم اینها هم یک جور کشیش ایرانی هستند مثل کشیشهای غریب و عجیبی که در فرنگستان خودمان هم هست. اگر کشیش هم باشند مردم چندان احترامی به آنها نمیکنند و حتی اسم آنها را " ضعیفه " گذاشته اند که به معنی ناتوان و ناچیز است.
نه سکوت طولانی و نه سر وصدای زیادی: تیپ تاپ قطره های باران بر برگ های چنار و جیغ پرستوها در طول قطعه های موتسارت بهترین آموزگاران واقعی کلام هستند. خدا به زمین می آید. به همان سادگی که موسیقی موتسارت به آسمان می رود، ولی گوش های ما قادر به شنیدن صدای او نیستند. "موتسارت و باران از کریستین بوبن" برای آنکه کمی ، حتی اگر شده کمی زندگی کرد دو تولد لازم است. تولد جسم و سپس تولد روح. هر دو تولد مانند کنده شدن است تولد اول بدن را به دنیا می افکند و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد. تولد دوم من زمانی بود که تو را دیدم....
خبرنگار ما: معمولا از کجا نون در می آرین؟ اصغر: جاش فرق می کنه، ولی هر جا باشه در می آریم. الآن سی سالمونه و داریم از بیست سالگی از زور بازومون نون در می آریم. خبرنگار ما: اولین شغلت چی بود؟ اصغر: شکایت می کردیم. خبرنگار ما: از بیکاری به وزارت کار شکایت می کردین؟ اصغر: نه، از امروز شکایت می کردیم، از اقتصاد شکایت می کردیم، از جامعه شکایت می کردیم...... خبرنگار ما: یعنی منظورت اینه که از اوضاع زمانه و وضع اقتصادی شاکی بودی؟ اصغر: نه، شاکی نبودیم، خیلی هم راضی بودیم، شغل مون شاکی بود. یعنی یک آشنایی پیدا کرده بودیم که با آقای قاضی مرتضوی رفیق بود، اون می گفت ما شکایت می کردیم، از روزنامه جامعه به عنوان خانواده شهید شکایت کردیم، از روزنامه " صبح امروز" به عنوان هموطن شکایت کردیم، از روزنامه اقتصاد هم شکایت کردیم که همه رو الحمدالله بستن، آقای قاضی پولش رو داد دست ما. خبرنگار ما: نحوه کارتون چه طور بود؟ اصغر: کارمون نحوه نداشت، همین طوری می رفتیم یک شکایت می دادن می نوشتیم از روش انگشت می زدیم، روز رسیدگی هم می رفتیم دادگاه، می نشستیم روی صندلی عکس می گرفتن. خیلی کارش کم بود، ولی رفت و آمدش زیاد بود، بخاطر همین هم پول خوب می دادن. خبرنگار ما: روزنامه هایی که ازشون شکایت کردی خوندی؟ اصغر: نخوندم، فقط یکی دو بار پاره کردم... خبرنگار ما: چرا پاره کردی؟ اصغر: پیش اومد، با رفیقم دعوا شد، منم روزنامه های دکه رو پاره کردم، بعدا فهمیدم همونی بود که ازش شکایت داشتم. خبرنگار ما: غیر از شکایت هم کار دیگه ای کردی؟ کار نون و آب دار؟ اصغر: بله، خیلی کار کردیم، نون و آبدارش هم زیاد بود، بخصوص دانمارک. خبرنگار ما: دانمارک هم رفتی؟ اصغر: نه، الحمدالله کشورهای خارجی نرفتم، فقط سوریه و کربلا رفتم، ولی خود خارج نرفتم. زیارت کردم. خبرنگار ما: پس چطوری رفتی دانمارک؟ اصغر: دانمارک نرفتم، گفتم از دانمارک پول در می آوردیم. خبرنگار ما: چطوری از دانمارک پول در می آوردی ولی نمی رفتی؟ اصغر: پرچمش رو می دوختیم، پرچم دانمارک خیلی سخته، هیج جا پیدا نمی شه، دو روز رفتیم جلوی سفارتش وایستادیم تا یاد گرفتیم، بعد می دوختیم، فرداش آتیش می زدیم. یک اشنایی داشتیم که برای هر پرچمی بیست هزار تومن می داد. البته پرچم انگلیس و فرانسه و آلمان هم بود، ولی پرچم آمریکا دست ما نبود، دست یکی بود که الآن برج داره. اون خیلی پول درآورد. ما اون موقعی که تو کار دانمارک بودیم توی دو هفته سی تا پرچم آتیش زدیم. خبرنگار ما: از کار پرچم دانمارک راضی بودی؟ اصغر: خدائیش نه، یه دفعه پول زیادی دست مون اومد، ولی مثل پرچم انگلیس نبود که چهار ساله هر ماه آتیش می زنیم، خیلی برکت داره، بخصوص برای 22 بهمن و روز قدس که دیگه حرف نداره، سه چهار بار هم تقی زوار مریض بود، پرچم اسرائیل به ما خورد، اوخ اوخ، خیلی پول توش بود، الآن تقی زوار کارشو داده دست برادر زنش خودش شده سفیر خبرنگار ما: شما چرا سفیر نشدی؟ اصغر: ما هندی مون خوب نیست، نشد بریم وزارت خارجه. خبرنگار ما: مگه برای رفتن به وزارت خارجه باید هندی بلد باشی؟ اصغر: بله دیگه، آقا منوچ هند درس خونده با بچه های اون ور می پره خبرنگار ما: کار بعدی ات چی بود؟ چه جوری نون می خوردی؟ اصغر: موتوری بودیم و بوق می زدیم و ماچ می کردیم.... خبرنگار ما: یعنی چی؟ یعنی شغلت ماچ کردن بود؟ اصغر: نه همیشه، ما بوق می زدیم، پسرمون ماچ می کرد، پول می گرفتیم، تمام ایران رو گشتیم، هزار تا عکس دارم( خوشحال است.) خبرنگار ما: من نفهمیدم کارت چی بود؟ اصغر: راستیاتش، رفتیم پیش قاضی مرتضوی، گفتیم می خواهیم شکایت کنیم از روزنامه ها پول بگیریم، گفتش که تخم روزنومه رو ملخ خورده، یعنی گفت دیگه روزنومه درنمی آد که قابل شکایت باشه، گفتیم پس چی کار کنیم؟ گفت، هک بلدی؟ گفتم چی هست؟ گفت: بیا دوره ببین ایرنت سایت های ضدانقلابی هک کن، هر کدوم دویست هزار تومن پول می دیم، دو سه روزی رفتیم، ولی دیدیم به گروه خونی ما نمی خوره، گفتیم یک کاری که رفت و آمد داشته باشه می خوام. معرفی کرد رفتیم دفتر دکتر... خبرنگار ما: چه دکتری؟ چه نوع تخصصی داشت؟ اصغر: نه بابا، دکتر خودمونو می گم، حاج آقا رئیس جمهور، رفتیم افتادیم تو کار سفر استانی. هر هفته یک سفری می رفتیم، بعد ما با موتور می افتادیم جلوی ماشین رئیس جمهور، پسرمون هم می رفت دست رئیس جمهور رو ماچ کنه، اون هم روش رو ماچ می کرد. خدا از بزرگی کمش نکنه، شاید پونزده تا سفر رفتیم، خیلی خوش می گذشت، ناهار، شام، هتل، عکاسی، با زن و بچه هم چند بار رفتیم. خبرنگار ما: چرا همون کار رو ادامه ندادی؟ اصغر: یه کار پردرآمد تر پیدا کردیم. خبرنگار ما: چه کاری؟ اصغر: نامه می نوشتیم؟ خبرنگار ما: می خواستی کار پیدا کنی؟ چی توش می نوشتی؟ اصغر: چیزی توش نمی نوشتیم، همین پاکت خالی بود، آدرس می نوشتیم، و روی نامه می نوشتیم برای خادم ملت، دکتر احمدی نژاد، نامه رو می دادیم درجا پول می گرفتیم. خبرنگار ما: همیشه به اسم خودت نامه می نوشتی؟ اصغر: نه بابا، هر شهرستانی می رفتیم صد تا آشنا داشتیم، به اسم اونها، پیر مرد و پیرزن و بچه و بزرگ، پاکت پست می کردیم، ده هزار تومن می دادیم به خودشون، بقیه شو خودمون برمی داشتیم، کار ما مثل بنگاه های زود بازده بود، خیلی زود به پول می رسید، خدا از بزرگی کمش نکنه که راه نون درآوردن رو به ما یاد داد. خبرنگار ما: الآن هم نامه می نویسی؟ اصغر: نه دیگه، الآن کار محرمانه می کنم.... خبرنگار ما: رفتین وزارت اطلاعات؟ اونجا چطوری نون در می آرین؟ اصغر: نه، ولی یک سال در زمینه آفتابه نون در می آوردیم. خبرنگار ما: تولید آفتابه؟ اصغر: نه، بیشتر مصرف می کردیم. خبرنگار ما: چطوری؟ اصغر: والله رفتیم پیش قاضی مرتضوی، ایشون معرفی کردن به سردار رادان. سردار خیلی مشتی و باحالی یه، خیلی تیپ جالبی داشت، بهش گفتم هر کاری باشه در خدمتیم، گفت برو پنج تا آفتابه قرمز بخر، شب بیا دفتر. خبرنگار ما: پنج تا آفتابه؟ اصغر: بله، شما نمی دونی چقدر ما برای این مملکت زحمت کشیدیم، یک روز از صبح تا شب تمام چهار راه سیروس و بوذرجمهری رو گشتیم، تا به اصل معدن آفتابه رسیدیم، ولی آفتابه قرمز خیلی کم بود، توی صد تا آفتابه یکی قرمز نبود. فکر کنم توطئه عوامل انگلیس بود، می خواستن طرح های دکتر رو خراب کنن. ولی خدا رو شکر، تونستیم آفتابه قرمز پیدا کنیم. خبرنگار ما: حالا چرا قرمز؟ اصغر: حاجی؟ گرفتی ما رو؟ همه مملکت در جریانن، شما فکر کنم لارناکا بودی؟ سردار فرمودن آفتابه فقط قرمز چون باهاس توی عکس معلوم باشه، آفتابه ها رو با طناب می انداختیم گردن گنده لات ها، عکاسی فارس عکس می گرفت، چه عکاس هایی داره، همه شون آشنا، خبرنگاراش همه شون مشتری آفتابه های ما شدن. خبرنگار ما: پس فرمودین از آفتابه نون در می آوردین؟ اصغر: بله، ولی توی خونه می گفتیم که کار فرهنگی می کنیم. چون آفتابه کلا گفتنش جالب نیست. سه چهار ماه تو کار آفتابه بودیم تا اینکه گفتن طرح تموم شده. درآمدش خیلی خوب بود، گاهی دوسره بار می زدیم، یه پولی از اون ور می گرفتیم، یه پولی از این ور. بعدش می خواستیم بریم یه مدتی توی تولید انرژی اتمی که گفتن سن بالای 16 سال قبول نمی کنن، از طرف دیگه خوردیم به انتخابات و اغتشاشات اخیر. خبرنگار ما: شما که جزو اغتشاشگران نبودید؟ اصغر: نه حاجی! دهنتو آب بکش، ما عاشق دکتریم، عاشق آقائیم، ما هفته ای یه بار زار نزنیم توی چاه جمکران، روزمون شب نمی شه. خبرنگار ما: در جریان انتخابات چه نقشی داشتین؟ اصغر: ما قبل از انتخابات که موتوری بودیم و لایی می کشیدیم و خط می انداختیم. خبرنگار ما: کجا؟ اصغر: توی بزرگراه. دیگه سردار رادان گفته بود، گاز اشک آور و همه جور وسیله دست مون بود، تا این سبز لجنی ها رو می دیدیم لایی می کشیدیم، اگه دختر بودن که خیلی می ترسیدن، کلی می خندیدیم، اگر پسر هم بودن که گاهی دعوا می کردیم، ولی اصل قضیه خورد به اغتشاشات که ما با فلان افتادیم تو عسل. خبرنگار ما: یعنی وضع تون از نظر مالی خوب شد؟ چطوری نون در می آوردین؟ اصغر: می چرخوندیم، باتوم می چرخوندیم و جیغ می زدیم، الله اکبری ها رو می زدیم. چند تایی می شدیم، با بچه های آشنای محل، می زدیم تو پک و پوزشون. گاز اشک آور هم داشتیم، موتور هم داشتیم. خبرنگار ما: پولش خوب بود؟ اصغر: خیلی، هم پولش خوب بود، هم کلی چیز گیرمون می اومد. خبرنگار ما: یعنی چی؟ اصغر: شما خبرنگاری حالیت نیست، یعنی کاسبیش خوب بود دیگه... خبرنگار ما: دقیقا چی کار می کردین؟ اصغر: این بچه سوسول سبزها رو گیر می انداختیم، با زنجیر و باتوم، می زدیم، روزی دویست تومن کاسب بودیم، داریم با پولش خونه می سازیم. خبرنگار ما: خانواده می دونن کارتون چیه؟ اصغر: نه، بهشون گفتیم که توی کار فرهنگی هستیم، ولی درآمدش خیلی خوبه. خود سردار هم به ما راه و چاهشو یاد داد. البته بعدش کار فرهنگی تری گیرمون اومد. خبرنگار ما: اصولا شما چی شد که با نیروی انتظامی همکاری کردین؟ اصغر: بخاطر حفظ مملکت، بخاطر حفظ ناموس ملت، بخاطر جلوگیری از اراذل و اوباش... خبرنگار ما: یعنی الآن از ناموس مردم حفاظت می کنید؟ اصغر: بله، اگر آشنا باشه که ازش حفاظت می کنیم، وگرنه تجاوز می کنیم. خبرنگار ما: یعنی واقعا تجاوز می کنید؟ اصغر: بله، حاج آقا فرمودن تا وقتی طرف همه چی رو نگه تجاوز کنید، ما هم نمی ذاریم چیزی بگه، تجاوز می کنیم. خبرنگار ما: خانواده هم می دونن؟ اصغر: نه بابا، راستیاتش بهشون گفتیم کار فرهنگی می کنیم، در مورد تجاوز هم اگه پولش خوب نبود، نمی کردیم، ولی سردار گفته که درست حساب می کنه. داریم با پولش خونه می سازیم، البته فعلا کار موقتا متوقف شده، ولی تا این خونه مون ساخته نشه، باهاس یه کاری بکنیم. خبرنگار ما: یعنی شما از اینکه تجاوز می کنید، ناراحت نیستید؟ اصغر: نه دیگه، ناراحتی نداره، ما جلوی بدحجاب ها رو می گیریم، جلوی اراذل و اوباش رو می گیریم، ما حاضریم شهید هم بشیم، ولی فعلا داریم تجاوز می کنیم. خبرنگار ما: شما حاضرید کجا شهید بشید؟ اصغر: اگر پولش خوب باشه، لبنان خیلی حال می ده، اونجا می ریم برای حفظ ناموس فلسطین شهید می شیم، ولی تا وقتی شهید نشدیم، توی کهریزک برای حفظ ناموس فلسطین به هر کی اعتراف نکنه تجاوز می کنیم.
"I believe there is one story in the world, and only one, that has inspired and frightened us. Human are caught-in their lives, in their thoughts, in their hungers and ambitions, in their greediness and cruelty, and their kindness and generosity too- in a net of good and evil. There is no other story. A man will have only one question left at the end of his life: was it good or was it evil? and all novels, all poetry, are built on the never-ending contest in ourselves between good and evil" John Steinbeck explores these ideas in East of Eden ( 1952 ).Which is part fiction and part personal history. Steinbeck raises a number of moral issues in this book. I enjoyed it, you can try it.
نقل از کتاب "حديث نفس" از آگوستين آنجا که با عقل سخن مي گويد: -تو که مي خواهي خود را بشناسي دست کم اين را ميداني که وجود داري؟ -آري مي دانم. -چگونه مي داني؟ - نمي دانم. -آيا بسيطي يا مرکب؟ -نمي دانم. -آيا مي داني که در حال حرکت هستي يا نيستي؟ -نمي دانم. -ولي آيا مي داني که فکر مي کني؟ -آري مي دانم -پس لااقل فکر کردنت حقيقت دارد و در آن جاي شکي نيست. -آري حقيقت دارد. -پس ميداني که هستي، زندگي مي کني و مي انديشي.
|
About![]()
Archivesهفته سوم آذر 1388هفته اوّل آذر 1388 هفته چهارم آبان 1388 هفته چهارم مهر 1388 هفته دوم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته چهارم مرداد 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 Links
خوابگرد |